یکی از تراژدیهای آدم این است که گاهی برای حفظ چیزهایی که چندان ارزشمند نیستند، حاضر میشود ارزشمندترین چیزهای زندگی را قربانی کند. چند سال آسودگی بیشتر، شغلی پردرآمدتر، نانی مطمئنتر، خانهای بزرگتر؛ همینها کافی است تا آدم آرامآرام با آنچه روزی غیرقابلقبول میدانست کنار بیاید. نه یکباره، بلکه ذرهذره؛ امروز کمی سکوت، فردا کمی چشمپوشی و پسفردا توجیهی برای چیزی که دیروز آن را حقیر مینامید. تا جایی که سرانجام دیگر حتی به خاطر نمیآورد چه چیزی را در ازای این آسودگی فروخته است. روایتی قدیمی از قومی وجود دارد که خدای خود را از خرما میساختند؛ در برابرش سر فرود میآوردند و از او طلب آمرزش میکردند، اما هنگامی که گرسنگی فرا میرسید، همان خدا را میخوردند. شاید این داستان، بیش از آنکه درباره مردمانی دوردست باشد، درباره خود ماست؛ ما نیز خدایان خرمایی خود را میسازیم: آزادی، شرف، عدالت، استقلال، حقیقت و کرامت را مقدس میخوانیم، اما فقط تا زمانی که بهایشان را نپرداختهایم. کافی است هزینهای در میان باشد تا بسیاری از مقدسات ناگهان قابل معامله شوند.
آسودگی، وقتی از یک نیاز طبیعی به یک فلسفه زیستی تبدیل شود، آدمی را مسخ میکند. دیگر سؤال این نیست که چه چیزی درست است؛ سؤال این است که چه چیزی کمهزینهتر است! دیگر نمیپرسیم چه آیندهای باید ساخت؛ میپرسیم چگونه باید خود را با وضعیت موجود تطبیق داد. «نمیشود کاری کرد» به جهانبینی تبدیل میشود. آدم به جای تغییر دادن واقعیت، خودش را برای همراهی با آن تربیت میکند. و شاید خطرناکترین شکل شکست همین باشد. تاریخ اما همیشه در نقطهای از این چرخه با انسانی برخورد میکند که حاضر نیست واقعیت موجود را حقیقت نهایی بداند. و مقاومت از همینجا آغاز میشود؛ نه حتی با اسلحه، بلکه با یک «نه» بزرگ، نه به این تصور که آنچه هست، همان چیزی است که باید باشد. نه به این باور که قدرت، چون قدرت است، پس حق نیز هست. نه به این عادت که آدم باید جایگاهی را که دیگران برایش تعیین کردهاند بپذیرد. مقاومت، در نخستین معنای خود، بازپس گرفتن اراده است؛ لحظهای که آدم میان «آنچه هست» و «آنچه باید باشد» فاصله میگذارد. اما ایستادگی فقط به معنای تحمل ضربه نیست. ملتی که میخواهد مستقل بماند، باید توانایی مستقل ماندن را نیز بسازد. باید چیزی تولید کند که دیگران نتوانند به آسانی از او بگیرند؛ دانش، صنعت، فناوری، سازمان، قانون، نیروی انسانی و مهمتر از همه، ایمان و اعتماد به توانایی خویش. شاید معنای عمیق خوداتکایی همین باشد: اینکه امنیت یک ملت را نتوان با قطع مسیر، محاصره، تحریم یا یک تصمیم در پایتخت کشوری دیگر از او گرفت.
از همینجاست که مقاومت دیگر صرفاً یک واکنش نظامی نیست؛ به نوعی فلسفهی تاریخی تبدیل میشود. اینکه وقتی همهچیز علیه توست، هنوز بتوانی چیزی در درون خودت بسازی که فردا به آن تکیه کنی. شاید به همین دلیل است که مقاومت واقعی همیشه آرامتر و عمیقتر از یک نبرد است. یک موشک میتواند شلیک شود و تمام شود؛ اما توانایی شلیک آن، در تربیت انسانی که بتواند آن را طراحی کنند، کارخانهای که آن را بسازد و ساختاری که بتواند پس از نابودی فرماندهان دوباره خود را سازمان دهد، نهفته است. و شاید همین تفاوت میان «رهبر» و «معنا» باشد. اگر تمام معنای یک ملت در یک آدم خلاصه شده باشد، کافی است آن آدم حذف شود تا همهچیز فرو بریزد. اما اگر یک آرمان، به قدرت حافظه و یک روایت به اعتبار تاریخ در میان مردم ریشه دوانده باشد، حذف یک فرد پایان نیست. منطق موجود در روایت کربلا نیز چنین است، معنا نه در سرِ یک فرد (حسین)، بلکه در حافظه و خون و آگاهی جمعی باقی میماند. عاشورا فقط یک واقعهی تاریخی نیست؛ به نوعی زبان تبدیل شده. زبانِ مقاومت و ظلم، کرامت و تسلیم، اقلیت و اکثریت. هفتاد و دو نفر در برابر سپاهی عظیم، از منظر محاسبهی صرفاً مادی معنایی جز شکست ندارند؛ اما تاریخ فقط با محاسبهی مادی نوشته نمیشود. گاهی اقلیتی شکست میخورد، اما معنایی به جا میگذارد که قرنها بعد هنوز میتواند آدمی را به ایستادن وادارد. همین است که کربلا را از یک نبرد در گذشته به یک استعارهی زنده تبدیل میکند. و اینجاست که مسئلهی مقاومت از سیاست فراتر میرود و به یک پرسش محوری بدل میشود: انسان برای چه چیزی حاضر است هزینه بدهد؟
–اگر هیچ چیز برایت آنقدر مقدس نیست که حاضر باشی برایش چیزی از آسایش خود بگذری، پس در نهایت همهچیز قیمت دارد. و انسانی که همهچیز را قابل معامله میداند، دیر یا زود خودش نیز به کالایی قابل معامله تبدیل میشود.
اما مقاومت نباید در میدان جنگ متوقف شود. اگر قرار است از کرامت سخن بگوییم، باید بتوانیم آن را در مدرسه، دانشگاه، کارخانه، دادگاه و اقتصاد نیز ببینیم. مقاومتی که نتواند آدم باسواد تربیت کند، قانون بسازد، اقتصاد ایجاد کند و جامعهای پدید آورد که مردمش فرصت اندیشیدن به چیزی فراتر از نان روزانه را داشته باشند، هنوز به نیمهی دیگر راه نرسیده است. استقلالی که فقط در مرزها دفاع شود اما در درون، آدم را وابسته، فقیر و بیافق نگه دارد، استقلالی ناقص است. زیرا هدف نهایی این است که خانه آنقدر محکم ساخته شود که هیچ دشمنی نتواند با ضربه آن را فرو بریزد. مدرسه، کارخانه، دانشگاه، قانون، فناوری، فرهنگ و اقتصاد، سنگرهای همان جنگی هستند که کمتر دیده میشوند؛ جنگ برای اینکه یک ملت بتواند خودش را بازتولید کند و آیندهاش را به دست دیگری نسپارد.
شاید بزرگترین مسئلهی جوامع خسته همین از دست دادن «افق» باشد. آدمی که تمام انرژی ذهنیاش صرف بقا میشود، دیگر فرصت رؤیا دیدن ندارد. ملتی که فقط امروز را تحمل میکند، فردا را به دیگران واگذار میکند. مقاومت، در عمیقترین معنای خود، بازگرداندن امکان آینده است؛ اینکه آدم دوباره باور کند جهان الزاماً همان چیزی نیست که اکنون میبیند. پس مقاومت ستایش رنج نیست و جنگ را به خودی خود مقدس نمیکند. مقاومت یعنی نپذیرفتن اینکه تحقیر، وابستگی و بیاختیاری سرنوشت طبیعی انسان باشد. یعنی قبول نکردن اینکه چون دشمن قویتر است، پس باید به اون تن داد. شاید در نهایت، بزرگترین پیروزی مقاومت این نباشد که دشمن را شکست دهد؛ بلکه این باشد که آدمی تربیت کند که به آسانی شکستپذیر نباشد. آدمی که بداند، بیندیشد، بسازد، قانون بخواهد، علم تولید کند و در لحظهی آزمون حاضر نباشد کرامتش را با آسودگی معامله کند. زیرا خدای خرمایی همیشه همانجاست؛ ساختهشده از ترسها، عادتها و مصلحتهای کوچک ما. در روزهای آرام آن را میپرستیم و در روزهای سخت میخوریم.
اما شاید معنای واقعی مقاومت همین باشد که بعضی چیزها را، حتی در گرسنهترین روزهای تاریخت، به دهان نبری.
آزادی یکی از آنهاست.
کرامت یکی از آنهاست.
و باور به اینکه انسان هنوز میتواند سرنوشت خود را تغییر دهد، شاید بزرگترینِ همه باشد.

