میخواستم برای تو بنویسم، از کجا باید آغاز کرد؟ اندوه یا شادی، از طرحوارههای یاد تو، یا خیالات روشنم. آنچه نیرو بخش است نگاه توست، دلخوشم،...
ادامه مطلب...γενναίος
هفتم
در نهایت، تراژدی انسان نه در شدتِ میل، بلکه در جهتی نهفته است که میل او را بدانسو میکشاند. میل، نیرویی خنثی نیست؛ جریانی است که...
ادامه مطلب...ششم
سه نوع منش در انسان را میتوان نه بهعنوان برچسبهایی قطعی، بلکه بهمثابه سه شیوهٔ متفاوتِ مواجهه با خویشتن و جهان در نظر گرفت. گروهی هرگز...
ادامه مطلب...پنجم
جهان، بیش از آنکه میدان دستاوردها باشد، گذرگاه ظهور و فراموشی است. همه ما عمری را صرف افزودن میکنیم؛ افزودن نام، معنا، اعتبار و دانایی بر...
ادامه مطلب...چهارم
میگوییم «کشته شدند»، بیآنکه مکث کنیم بر فعلی که پیش از آن آمده بود: «زندگی کردند». انگار زبان، از ترسِ ماندن، به شتابِ رفتن پناه میبرد....
ادامه مطلب...سوم
روبروی دیوارهایی ایستادهام که جز طیفی از خاکستری بر آنها جاری نیست. دیوارها نه آغازی دارند و نه انجامی؛ شبیه مرزی بیانتها کشیده شده اند تا...
ادامه مطلب...دوم
ناخواسته انگشتان کسی را میجستم میگرفتم – میبوییدم تنها، کوتاه است تنهایی، بلند از چشمها گذشتم، و اصرارِ دستان دستانی دیگر و جستن ، فعلِ...
ادامه مطلب...اول
دیگر به زندگیایمانی نیست، پیش رویمان جز کویری دهشتناک نیست، تاریکی بال گسترانیده و چشمان هیچ جنبندهای را نوری نیست. این پایان نیست، افول ممتد است،...
ادامه مطلب...

