میگوییم «کشته شدند»، بیآنکه مکث کنیم بر فعلی که پیش از آن آمده بود: «زندگی کردند». انگار زبان، از ترسِ ماندن، به شتابِ رفتن پناه میبرد....
ادامه مطلب...سوم
روبروی دیوارهایی ایستادهام که جز طیفی از خاکستری بر آنها جاری نیست. دیوارها نه آغازی دارند و نه انجامی؛ شبیه مرزی بیانتها کشیده شده اند تا...
ادامه مطلب...دوم
ناخواسته انگشتان کسی را میجستم میگرفتم – میبوییدم تنها، کوتاه است تنهایی، بلند از چشمها گذشتم، و اصرارِ دستان دستانی دیگر و جستن ، فعلِ...
ادامه مطلب...اول
دیگر به زندگیایمانی نیست، پیش رویمان جز کویری دهشتناک نیست، تاریکی بال گسترانیده و چشمان هیچ جنبندهای را نوری نیست. این پایان نیست، افول ممتد است،...
ادامه مطلب...

