سوم

روبروی دیوارهایی ایستاده‌ام که جز طیفی از خاکستری بر آن‌ها جاری نیست. دیوارها نه آغازی دارند و نه انجامی؛ شبیه مرزی بی‌انتها کشیده شده اند تا هر امکانِ گریز را از من بگیرد. حتی روزنی برای نگریستن به آن سو نیست. گویی تمام هستی در همین سطح سرد و بی‌رمق خلاصه شده باشد. همه‌چیز محو شده در تکرار یک‌رنگ، تکراری که نه ضرب آهنگی دارد و نه وعده‌ی تغییری در دل خود پنهان کرده است. در چنین فضای خاموشی، واژه‌هایی که زمانی شورانگیر و حیاط بخش بودند، حالا بی‌جان و تهی‌اند: دوست داشتن و دوست داشته شدن، بودن و پدیدار شدن، لمس کردن و لمس شدن. هر کدام چونان سکه‌هایی فرسوده‌اند که بهای خود را در این بازار پوچی از دست داده‌اند. نگاه کردن به این دیوارهای خاموش، مرا در خیرگیِ بی‌معنایی غرق می‌کند؛ خیرگی‌ای که هیچ دری به درک یا امید نمی‌گشاید.

نمی‌دانم چه باید گفت، وقتی گفتن بی‌ثمر است و راهی برای رفتن نیست. کلماتی که بر زبان نمی‌آیند، در سینه مدفون می‌شوند؛ مثل من که در این ایستادن بی‌انتها فرو میروم. ماندن در این حالت منفعلانه نه به سرانجامی می‌رسد و نه به روشنی راه میبرد. تنها یک امتداد بی‌پایان از روزمرگیِ سرد است که خود را تکرار می‌کند. با این‌همه، در دل این بی‌معنایی، موهبتی پنهان را حس می‌کنم: حضور کسی در کنارم. اوست که تجربه این پوچی را سبک‌تر می‌کند. بودنش مانند شمعی کوچک در انتهای اتاقی تاریک است؛ روشنایی‌اش برای ناپدید کردن سایه‌ها کافی نیست، اما یادآوری می‌کند که هنوز زندگی، هرچند اندک، در جریان است. شاید بزرگترین موهبت من در این مسیر بی‌راهه همین باشد: تجربه‌ی بودن در پوچی و در عین حال لمس هم‌زمان حضور دیگری.

او پر از شور است، برخلاف من که حتی رمقی برای گفتن کلامی ندارم. او سرشار است از قصه‌ها، از گفته‌ها و شنیده‌هایی که گویی برای چنین لحظاتی در انبان ذهنش کنار گذاشته. گاهی حس می‌کنم حضورش سنگینیِ این دیوراها را می‌شکند و گاهی همان پرگویی و شورِ بی‌وقفه‌اش مرا کلافه می‌کند؛ زیرا وقتی همه‌چیز برایت روشن و تهی از راز باشد، هیچ قصه‌ای دیگر نمی‌تواند به اندازه‌ی گذشته دلربا باشد. همراه من شاید خوش‌بیانی شهرزاد قصه‌گو را نداشته باشد، اما قصه‌ها را می‌شناسد. و همین دانستن، همین تواناییِ روایت، همان جرقه‌ای است که مرا از غرق شدن کامل در سکوت نجات می‌دهد. تناقضی تلخ و شیرین: من که دیگر به داستان‌ها دلبسته نیستم، و او که هنوز قصه‌ها را چون چراغی در تاریکی با خود حمل می‌کند. شاید همین تضاد، همین کشاکش میان سکوت و گفتن، میان پوچی و معنا، همان چیزی است که ما را در این وضعیت خاکستری به هم پیوند می‌دهد.

بخوان و بگذر