میگوییم «کشته شدند»، بیآنکه مکث کنیم بر فعلی که پیش از آن آمده بود: «زندگی کردند». انگار زبان، از ترسِ ماندن، به شتابِ رفتن پناه میبرد. هر انسانی که بر زمین میافتد، پیشتر یک جهانِ کامل بوده؛ جهانی نه فقط از گوشت و استخوان، بلکه از آگاهیِ مدام، از تجربههایی که هنوز در حال ساختهشدن بودهاند. اما فاجعه، پیش از آنکه بدن را از پا بیندازد، معنا را نابود میکند. و ذهن، برای دوام آوردن، این جهانها را فشرده میکند؛ نه چون بیرحم است، بلکه چون توانِ کشیدن بار تمامِ آنها را ندارد. کشتن حتی یک نفر، بهخودیِ خود فاجعه است؛ اما وقتی امتداد مییابد، به عدد بدل میشود. و عدد، نه حافظه دارد، نه وجدان، نه رنج. ۳۱۱۷ یا ۳۶۵۰۰، اینها در نگاه نخست فقط نشانهاند؛ نشانههایی سرد از واقعهای گرم و خونین. اما اگر بمانند، اگر دوباره تکرار شوند، اگر دربارهشان بحث شود بیآنکه لرزشی در صدا باشد، دیگر نشانه نیستند؛ میشوند واحد محاسبه تلفات. آنجا که میپرسیم «چند نفر؟» برای مقایسه است، نه برای سوگواری. گویی مرگ دارد جای خود را در زبان ما پیدا میکند؛ و این دقیقاً همان لحظهای است که فاجعه، از رویداد خاص به روندی مکرر تبدیل میشود.
رنج، در فقدانِ مطلق ریشه ندارد؛ رنج در تداوم آگاهی است. آنان که میروند، تجربهشان پایان مییابد؛ اما آنان که میمانند، محکوماند به ماندن در فاصلهای ناپایدار میان آنچه بوده و آنچه دیگر نیست. ماندن، تعلیق است؛ تعلیقِ معنا، تعلیقِ آینده، تعلیقِ پاسخ. و رنج، بهایِ زیستن در این تعلیق است. اعداد، این تعلیق را میپوشانند؛ ذهن را بیحس میکنند. مثل مسکنی که درد را درمان نمیکند، فقط آن را بیحس میکند.
خون، حافظه دارد. وارد زبان میشود، در مردمک ها مینشیند، و بهتدریج بیاعتمادی را تکثیر میکند. جامعهای که به دیدن خون عادت کند، دیر یا زود به توجیه آن هم میرسد. هر صفرِ تازه، فقط یک رقم نیست؛ یک دایرهی سیاه از سوگی ناتمام است، یک لایهی دیگر از بیحسی. اخلاق، معمولاً با یک رویداد بزرگ فرو نمیریزد؛ با عادتهای کوچک عقب مینشیند. خشونت، بهندرت با نیت نابودی آغاز میشود؛ اغلب با خشم شروع میشود، با تحقیر، با این احساس خاموش و خطرناک که مدام تکرار میکند : «ما دیده نمیشویم». و زمانی که خشونت وارد چرخه شد، دیگر صاحبی ندارد. ظالم و مظلوم ندارد. هر ضربه، ضربهی بعدی را مجاز میکند. هر خون، خونِ دیگری را میطلبد. اعداد در این چرخه باطل نقشه را به خوبی پیش میبرند؛ کمک میکنند فاجعه قابلتحمل به نظر برسد. و درست همینجا است که ۳۱۱۷ میتواند خیلی ساده به ۳۱۱۷۰ تبدیل خواهد شد، بیآنکه کسی متوجه لحظهی گذار شده باشد. لحظهای که رنج، از تجربهای روشن، به دادهی آماری مبهم مبدل میکند.
ملتهایی پیش از ما این مسیر را پیمودهاند. نه به این دلیل که ذاتاً خشنتر بودند، بلکه چون در لحظهای حساس، نتوانستند در برابر عادیشدن اعداد بایستند. در سوریه، کشتن از چند هزار نفر آغاز شد و به جایی رسید که دیگر قابل تصور نبود. نیم میلیون کشته، میلیونها آواره؛ عددهایی آنقدر بزرگ که ذهن، برای دفاع از خود، آنها را پس زد. فاجعه، وقتی از حد تخیل عبور میکند، به آمار تبدیل میشود. در عراق، عدد نهفقط بزرگ شد، بلکه به فراموشی تاریخ پیوست؛ سالها تکرار فعل کشتن، سالها مرگِ برادری، بیآنکه شوک اولیه بازگردد. نسلی که با عدد بزرگ شد، صلح برایش مفهومی دور و انتزاعی شد. لیبی هراسانگیزتر است؛ جایی که فروپاشی دولت، آمار مرگ را هم فروپاشاند. وقتی دیگر معلوم نیست دقیقاً چند نفر کشته شدهاند، یعنی عدد آنقدر بزرگ شده که حتی خودش هم اهمیتش را از دست داده است. آنجا خشونت ارزان میشود، چون اعداد حافظه از کار انداخته اند.
ترس من دقیقاً از همین است. نه از گرگها و کفتارهای خارجی که منافعشان روشن است، بلکه از روزی که ما با آمار اعدادِ برادرانمان کنار بیاییم. روزی که بگوییم «بله، هزینه دارد»، «هنوز به آنجا نرسیدهایم». هیچ کشوری از نیم میلیون آغاز نکرده. همهچیز از چند صد، چند هزار شروع شده است. فاجعه، همیشه در مقیاس کوچک تمرین و عادی میشود؛ درست همانجا که رنجِ ماندگان نادیده گرفته میشود.
و با این همه رنج، هنوز فکر میکنم امید ممکن است. نه امیدی سادهدلانه که خطر را انکار کند، بلکه امیدی که از دلِ خطر زاده میشود. امید، یعنی هنوز وقتی عددی اعلام میشود، مکث میکنیم. یعنی هنوز اختلاف آمار، خواب را از چشم بعضیها میگیرد. یعنی هنوز اضافهشدن یک صفر، فقط یک تغییر آماری نیست؛ ضربانی تند در سینه ایجاد میکند. این لرزش، ضعف نیست؛ نشانهی زندهبودنِ وجدان جمعی است. جامعهای که کاملاً فروپاشیده، دیگر نمیلرزد؛ فقط میشمارد، یا حتی دیگر زحمتِ شمردن را هم به خود نمیدهد. شاید اولین و مهمترین شکل امید، همین باشد که بگوییم: نه. نه به مسیری که اعداد را بزرگتر از زندگیها نشان میدهد. نه به خشمی که میخواهد با تلفات تخلیه شود. آینده، اگر قرار است ساخته (و نه ویران) شود، از دلِ مراقبت مسئولانه ساخته میشود؛ مراقبت از جانهایمان، از زبانمان، و از مرزهایی که اگر فرو بریزند، دیگر چیزی برای بازسازی نمیماند. باید با زندگی را در برابر اعداد قیام کنیم.
لبخندی به یک غریبه در خیابان،
یک سلامِ بیدلیل،
دستی که روی شانهی دیگری مینشیند
هیچکدام از اینها در آمار نمیآیند، اما همینها هستند که جامعه را سر پا نگه میدارند. آنچه کشورها را نجات میدهد، تصمیمهای بزرگ تاریخی یا قدرت دولتها نیست؛ مجموعهای از انتخابهای کوچکِ روزمره مردمان است: نکشتن، نراندن، برچسب نزدن، حذف نکردن دیگری و گفتگو کردن در عین اختلاف. شاید مهمترین حرکت برای رسیدن به امید، بازگشتن به «ما» باشد. نه «ما»ی یکدست و بیاختلاف، بلکه «ما»ی متکثر، پرتنش، اما زنده و پایدار. برادری، همشکلبودن نیست؛ همسرنوشتبودن است. یعنی این فهم ساده که اگر حتی یک نفر بر زمین بیفتد، از حجم زندگی تمامی ما چیزی کم میشود. و هیچ پیروزیای، هیچ اصلاحی، هیچ تغییری، ارزش آن را ندارد که به قیمت تهیشدنِ زندگی تمام شود.
من هنوز باور دارم:
ملتی که از بزرگشدن اعداد میترسد، هنوز زنده است.
ملتی که بهجای شمردنِ کشتهها، دلش میخواهد زندگیها را زیاد کند.
و تا وقتی هنوز میتوانیم بشماریم و بترسیم،
و بمانیم،
و دستِ هم را بگیریم،
هنوز میتوانیم انتخاب کنیم:
انتخابِ زندگی


