نهم

شاید عشق نمرده باشد؛ شاید فقط جهان، مجالِ عاشق شدن را از انسان گرفته است. مسئله این نیست که آدم‌ها ناگهان سنگدل شده‌اند، یا قلب‌ها به‌یک‌باره از تپش افتاده‌اند. چیزی هولناک‌تر رخ داده است: انسان، در میان کثرتِ بی‌پایانِ امکان‌ها، توان دل سپردن به یک امکان را از دست داده است. ما در عصری زندگی می‌کنیم که هر انتخاب، بلافاصله انتخاب‌های دیگری را در پس خود احضار می‌کند؛ و همین است که هرگز نمی‌گذارد انسان به آنچه پیش روی اوست، به تمامی تن در دهد. کافی است به یک چهره نگاه کنی تا هزار چهره دیگر در پی آن بیایند؛ کافی است کسی را بخواهی تا ذهن، بی‌درنگ از خود بپرسد: «آیا بهتر از این هم هست؟» و شاید جهنمِ انسان معاصر دقیقاً همین پرسشِ بی‌پایان باشد. در گذشته، آدمی ناچار بود با محدودیت‌های جهان کنار بیاید. اگر کسی را دوست می‌داشت، باید او را می‌شناخت؛ و شناختن، جز با ماندن ممکن نبود. باید فصل‌ها عوض می‌شدند، خشم‌ها فروکش می‌کردند، سوءتفاهم‌ها شکل می‌گرفتند و حل می‌شدند، چهره‌ها از آرایش و جوانی تهی می‌شدند، و آدم‌ها ناگزیر بودند یکدیگر را نه فقط در لحظه‌ی درخشش، که در تمام ابتذالِ روزمرگی نیز ببینند. عشق، در آن معنا، کشف ناگهانی یک انسان نبود؛ رسوبِ تدریجیِ و لایه لایه شناخت بود. آدمی در دیگری فرو نمی‌رفت چون او بی‌نقص بود؛ بلکه به مرور، نقص‌هایش نیز برای او به بخشی از یگانگی‌اش بدل می‌شد.

امروز اما انسان پیش از آنکه دیگری را بشناسد، براحتی می‌تواند او را جایگزین کند. این شاید بنیادی‌ترین دگرگونیِ اخلاقیِ زمانه‌ی ما باشد. ما دیگر با آدم‌ها همان‌گونه رفتار نمی‌کنیم که با موجوداتی یگانه و تکرارنشدنی رفتار می‌کردیم؛ با آنها مانند گزینه‌هایی در یک فهرستی طولانی و بی‌انتها رفتار می‌کنیم. آدمی که می‌توانست روزی «تنها کسی که دارم» باشد، اکنون به «یکی از کسانی که می‌توانم داشته باشم» تقلیل یافته است. و فاصله‌ی میان این دو عبارت، فاصله‌ی میان عشق و مصرف است. و چه چیزی آدمی را از عاشق شدن بازمی‌دارد؟ شاید نه بی‌عاطفگی، بلکه وفورِ بیش از اندازه. گرسنگی آدمی را به غذا وابسته می‌کند؛ اما سفره‌ای که هر لحظه هزاران طعم بر آن ظاهر شود، میل را از معنا تهی خواهد کرد. انسانِ گرسنه می‌داند چه می‌خواهد؛ انسانِ سیر، تنها می‌داند که شاید چیزی بهتر نیز وجود داشته باشد. ما از فرطِ انتخاب، بی‌انتخاب شده‌ایم. از فرطِ امکان، از تصمیم عاجزیم. هر دری که باز می‌کنیم، صد درِ دیگر در تاریکی ظاهر می‌شود؛ و هیچ خانه‌ای دیگر به اندازه‌ی کافی خانه نیست، زیرا همیشه این ظنّ مسموم وجود دارد که پشت دیوارِ بعدی، فضایی مطلوب‌تر انتظار می‌کشد.

شاید به همین دلیل است که عشق در روزگار ما بیشتر از آنکه مرده باشد، سطحی شده. چرا که عشق در ذاتش مستلزم آن است که آدمی از بخشی از آزادیِ خود صرف‌نظر کند. همانگونه که حافظ آزادی را وارونه میکند؛ “من از آن روز که در بند توام آزادم”. عشق باید بگوید: «این‌جا می‌مانم.» و گفتنِ «اینجا می‌مانم» در جهانی که دائماً تو را به رفتن وسوسه می‌کند، نوعی عصیان است. تعهد شاید آخرین شکلِ شجاعت باشد؛ زیرا تعهد یعنی پذیرفتن اینکه از این پس، همه‌ی احتمالات جهان را امتحان نخواهی کرد. یعنی یک امکان را آن‌قدر جدی بگیری که از هزار امکان دیگر چشم بپوشی. انسان امروز از دست دادن را نمی‌پذیرد؛ او جایگزین می‌کند. این دو، اگرچه ظاهراً شبیه‌اند، در عمق کاملاً متفاوت‌اند. فقدان، انسان را با خلأ مواجه می‌کند و خلأ او را وادار به تأمل می‌سازد؛ اما جایگزینی، خلأ را پیش از آنکه احساس شود پر می‌کند. ما دیگر فرصت عزاداری برای آدم‌ها را هم نداریم. کسی می‌رود و پیش از آنکه غیابش در جان ما رسوب کند، چهره‌ای تازه در صفحه‌ی تلفن ظاهر می‌شود. فقدان، پیش از آنکه تبدیل به خاطره شود، با سرگرمی پوشانده می‌شود. و شاید به همین دلیل است که انسان معاصر، با وجود این همه ارتباط، از فقدان‌های حل‌نشده‌ای رنج می‌برد که حتی نامشان را نیز نمی‌داند.

ما در درون خود به جای اینکه از دیگری بپرسیم «داستان تو چیست؟ چه چیزی تو را این‌گونه کرده است؟»، می‌پرسیم «چه چیزی می‌توانی به من بدهی؟» و این پرسش، هرچند بی‌صدا، رابطه را از قلمرو انسانیت بیرون می‌برد و وارد قلمرو معامله می‌کند. حتی صمیمیت نیز گاهی به دادوستد بدل شده است. من به تو توجه می‌دهم، تو به من توجه بده. من جذابیت می‌آورم، تو امنیت بیاور. من وقت می‌گذارم، تو ارزش متقابل تولید کن. و آنجا که ترازوی معامله نامتعادل شود، رابطه پایان می‌یابد. گویی انسان‌ها دیگر برای یکدیگر «وجود» ندارند؛ برای یکدیگر «کارکرد» دارند.

دوستی نیز از همین بیماری در امان نمانده است. دوست داشتنِ یک دوست زمانی به معنای تحملِ او بود؛ تحملِ سکوتش، رنجش، بدخلقی‌اش، فاصله‌هایش و حتی آن بخش‌هایی از وجودش که هیچ سودی برای تو نداشت. اکنون اما دوستی نیز باید کارآمد باشد، سرگرم‌کننده باشد، به‌موقع باشد، و تا حد امکان بی‌دردسر. آدم‌ها اگر نتوانند چیزی به زندگی یکدیگر بیفزایند، به‌سادگی از آن حذف می‌شوند. گویی ارزش انسان با میزان سودی که از حضورش حاصل می‌شود سنجیده می‌شود. شاید ما به تدریج مفهوم «بی‌فایدگیِ مقدسِ انسان» را فراموش کرده‌ایم. بعضی آدم‌ها قرار نیست برای تو مفید باشند. قرار نیست تو را پولدارتر، زیباتر، شادتر یا موفق‌تر کنند. گاهی انسانی را باید فقط به این دلیل دوست داشت که او یک انسان است؛ یک موجود شکننده، متناقض، فانی و تکرارنشدنی. اما این نوع دوست داشتن، با منطق زمانه‌ی ما ناسازگار است؛ زیرا بازار از هر چیزی ارزش مبادله‌ای می‌خواهد، حتی از محبت.

-و عشق، هنگامی که وارد منطق بازار شود، دیر یا زود به کالا تبدیل می‌شود.

شاید به همین دلیل است که حتی زیبایی نیز دیگر آن معنای سابق را ندارد. زیبایی زمانی رخدادی نادر بود؛ اکنون بدل به جریان بی‌پایانی از تصاویر شده است. انسان، هر روز با صدها چهره‌ی دستکاری‌شده، انتخاب‌شده، نورپردازی‌شده و ویرایش‌شده مواجه می‌شود. دیگر هیچ چهره‌ای فرصت نمی‌کند در ذهن ما پیر شود. هیچ تصویری آن‌قدر تکرار نمی‌شود که از ظاهر عبور کند و به شخصیت برسد. چشم، پیش از آنکه یک چهره را بشناسد، چهره‌ی دیگری را می‌بیند. و چشمِ همیشه گرسنه، سرانجام دیگر هیچ‌چیز را نمی‌بیند.

شاید موسیقی نیز به همین دلیل تغییر کرده است. زمانی ترانه‌ی عاشقانه، اعترافِ یک انسان به ضعف خود در برابر دیگری بود. «فراق» به معنای واقعی کلمه، نبودنِ دیگری را برابر با فروپاشی جهان می‌گذاشت. عشق، نوعی خطر بود؛ نوعی تسلیمِ باشکوه و دلپذیر. انسان می‌پذیرفت که دیگری می‌تواند بر او اثر بگذارد، او را زخمی کند، نجات دهد یا نابود کند. امروز زبان احساس، محتاط‌تر شده است. حتی هنگام دوست داشتن نیز آدمی می‌کوشد راه فرار خود را باز نگه دارد. گویی اعتراف به شدتِ عشق، نوعی حماقت تلقی می‌شود. گاهی فکر می‌کنم نسل‌های گذشته اگرچه کمتر می‌دانستند، اما بیشتر احساس می‌کردند. ما اطلاعات بیشتری داریم، انسان‌های بیشتری می‌شناسیم، گزینه‌های بیشتری در اختیار داریم و راه‌های بیشتری برای ارتباط داریم؛ اما آیا واقعاً دیگری را بهتر یا عمیق‌تر می‌شناسیم؟ دانستنِ نام، شغل، عکس‌ها، علایق و عادات کسی، شناختن او نیست. شناختن یعنی توانایی دیدن چیزی که خودش از خودش پنهان می‌کند. یعنی شناختنِ سکوت‌هایش، ترس‌هایش، شرم‌هایش و آن زخم‌هایی که در هیچ پروفایلی نوشته نشده‌اند. و برای این کار، باید بمانی. اما ماندن، فضیلتی است که عصر ما چندان به آن علاقه ندارد.

ما عاشق شروع‌ هیجان انگیز هستیم؛ پایان‌های تلخ و فراموشی را هم خوب بلدیم. آنچه فراموش کرده‌ایم، میانه است. همان قلمرو خاکستری و کسل‌کننده‌ای که در آن رابطه نه تازه است و نه تمام‌شده؛ جایی که دیگر خبری از هیجان نخستین نیست و هنوز خاطره‌ی مشترک به اندازه‌ای عمیق نشده که ترک کردن را دشوار کند. دقیقاً در همین برزخ است که بسیاری از روابط امروز می‌میرند. نه به این دلیل که عشق وجود نداشته، بلکه چون هیجان کافی برای ادامه دادن وجود نداشته است. شاید ما هیجان را با عشق اشتباه گرفته‌ایم. چرا که عشق، برخلاف هیجان، اغلب خسته‌کننده است. تکرار دارد. انتظار دارد. مراقبت دارد. روزهایی دارد که هیچ اتفاقی نمی‌افتد. عشق، برخلاف تصویری که فرهنگ مصرفی از آن ساخته، همیشه شورانگیز نیست. گاهی فقط این است که در یک بعدازظهر معمولی، کنار کسی بنشینی و هیچ چیز فوق‌العاده‌ای رخ ندهد، اما همچنان احساس کنی جای درست جهان نشسته‌ای.

-و شاید همین «هیچ اتفاقی نیفتادن» چیزی باشد که انسان معاصر دیگر تحملش را ندارد.

ما به محرک عادت کرده‌ایم. هر سکوتی باید با موسیقی پر شود، هر تنهایی‌ای با پیام، هر بی‌حوصلگی‌ای با تصویر، و هر خلأیی با انسانی تازه. سکوت دیگر فرصتی برای دیدن خود نیست؛ مشکلی است که باید برطرف شود. تنهایی دیگر مرحله‌ای طبیعی از هستی نیست؛ نقصی است که باید با یک نفر دیگر پوشانده شود. از همین‌جاست که انسان‌ها به جای اینکه از تنهایی عبور کنند، آن را با روابط سطحی تکثیر می‌کنند.

-آدم امروز می‌تواند با صدها نفر بخوابد و هنوز یک نفر را نداشته باشد که هنگام ترس، دستش را بگیرد.

این تناقض، از هر موعظه‌ای درباره اخلاق عمیق‌تر است. مسئله تعداد تجربه‌ها نیست؛ مسئله این است که تجربه، سرانجام به چه چیزی بدل می‌شود. اگر هر انسان فقط تجربه‌ای برای انسان بعدی باشد، زندگی به مجموعه‌ای از مصرف‌های عاطفی تبدیل می‌شود؛ آمدن، گرفتن، رفتن، جایگزین کردن. اما انسان برای تجربه کردنِ صرف آفریده نشده است. او میل عجیبی به تعلق دارد؛ به اینکه اهل جایی بودن، در دل یک نفر، از «یکی» به «همان یک نفر» تبدیل شود. و شاید ترسناک‌ترین لحظه زمانی باشد که انسان سرانجام درمی‌یابد جوانی، برخلاف تصورش، یک اقامتگاه دائم نیست. یک گذر است!

چهره‌ها تغییر می‌کنند. بدن‌ها تغییر می‌کند. کالای بازارِ توجه تغییر می‌کند. آدم‌هایی که امروز صف کشیده‌اند، فردا ممکن است دیگر نباشند. هیجانِ نو بودن آدمها نیز عمر محدودی دارد. آنچه می‌ماند، کیفیت رابطه‌هایی است که در طول زمان ساخته‌ای. آن وقت دیگر تعداد آدم‌هایی که خواسته‌اندت، چندان اهمیتی ندارد؛ مهم‌تر این است که چه کسی تو را در روزهایی خواسته که دیگر خواستنی نبوده‌ای. شاید پیری، بی‌رحمانه‌ترین آزمونِ تمام این فلسفه‌ی انتخاب باشد. تلخی این یقین که روزی می‌رسد که انتخاب‌های بی‌شمار، دیگر آن شکوه سابق را ندارند. روزی می‌رسد که انسان نه به دنبال زیباترین چهره، نه تازه‌ترین بدن، نه هیجان‌انگیزترین تجربه، بلکه به دنبال یک آشناییِ قدیمی می‌گردد؛ کسی که صدای خستگی‌اش را از میان سکوتش تشخیص دهد. کسی که بداند چرا امروز حرف نمی‌زنی. کسی که حافظه‌ی مشترک داشته باشد. کسی که وقتی همه چیز فرو می‌ریزد، لازم نباشد برای توضیح دادنِ خودت از ابتدا شروع کنی. آن روز، شاید آدم بفهمد که بزرگ‌ترین ثروت زندگی، تعداد کسانی که می‌توانستی داشته باشی نبود؛ تعداد کسانی بود که می‌توانستی از دست بدهی و با این حال، انتخاب کردی نگهشان داری.

اما انسان امروز هنوز جوان است؛ هنوز می‌تواند انتخاب کند، حذف کند، جایگزین کند، امتحان کند و دوباره از نو آغاز کند. هنوز گمان می‌کند زمان بی‌نهایت است. هنوز تصور می‌کند اگر کسی رفت، کسی دیگر خواهد آمد. هنوز نمی‌داند که بعضی آدم‌ها قابل جایگزین نیستند؛ نه به این دلیل که بهترین آدم جهان بوده‌اند، بلکه چون بخشی از تاریخ وجود تو شده‌اند. و تاریخ را نمی‌توان جایگزین کرد. شاید ما بیش از آنکه از نبودن عشق رنج ببریم، از ناتوانی در تحمل وزنِ عشق رنج می‌بریم. عشق سنگین است. دیگری را جدی گرفتن، سنگین است. وفادار ماندن، سنگین است. بخشیدن، سنگین است. پذیرفتن اینکه یک انسان می‌تواند بر سرنوشت عاطفی تو اثر بگذارد، سنگین است. و انسان معاصر، که همه‌چیز را برای سبک‌تر شدن ساخته، شاید دیگر طاقتِ این سنگینی را ندارد.

او می‌خواهد همه‌چیز را تجربه کند، بی‌آنکه چیزی بر دوشش بماند.

می‌خواهد دوست داشته باشد، بی‌آنکه وابسته شود.

می‌خواهد نزدیک باشد، بی‌آنکه آسیب‌پذیر شود.

می‌خواهد کسی را داشته باشد، بی‌آنکه مسئولِ داشتنِ او باشد.

و شاید این همان تناقضی است که روح زمانه را از درون می‌خورد: میل به صمیمیت، همراه با وحشت از هر چیزی که صمیمیت به دنبال دارد.

شاید هنوز آدم‌هایی هستند که این منطق را نمی‌پذیرند؛ آدم‌هایی که هنوز برای شناختن یک نفر وقت می‌گذارند، هنوز از روابطی که صرفاً برای مصرفِ تن و توجه ساخته شده‌اند خسته می‌شوند، هنوز می‌خواهند کسی را از سطحِ چهره و بدن و جذابیت عبور دهند و به آن قلمرو تاریک و ناشناخته‌ای برسند که در آن، انسان دیگر «جذاب» نیست؛ فقط «حاضر» است. و شاید این آدم‌ها در این زمانه، کمی شبیه خطایی تاریخی باشند؛ چیزی که نباید باقی می‌ماند اما مانده است. آدم‌هایی که هنوز دل می‌بندند. هنوز منتظر می‌مانند. هنوز از رفتن کسی واقعاً می‌شکنند. هنوز گمان می‌کنند انسان، اگرچه فانی است، می‌تواند برای انسانی دیگر معنایی بسازد که از عمر خودش بزرگ‌تر باشد.

بخوان و بگذر