میخواستم برای تو بنویسم، از کجا باید آغاز کرد؟ اندوه یا شادی، از طرحوارههای یاد تو، یا خیالات روشنم. آنچه نیرو بخش است نگاه توست، دلخوشم، به همین تصاویر. جملات در نبود تو به انتها نمیرسند، گویی واژگان رمق پیوستن به یکدیگر را ندارند. نگاهت افسون غریبی است. به چشمانت می اندیشم،عمق مردمک هایت، سیاهی بیانتهای هستی، جاودانگی را میماند. که شاید روزی بر این خطوط بلغزند! در فراق افسوس میخورم ولی آزادم، شاید متناقض بنماید. مگر نه آنکه آزادگی تنها در اکنون معنا مییابد؟ عشق تملک نیست. اکنون هر لحظه تهی از تو و سرشار از توست، اینجا گویی در محفظه ای شیشه ای در اتاقی امن مومیایی شده باشی، آنقدر زنده ای که با تو سخن میگویم، نگاهت میکنم، لمس میکنم و میبویمت. برایت میرقصم و سرشار از شادی میشوم. نگاهت میکنم و با چشمانت میخندی، چشمانم میخندند. تو گرمایی، خورشید تنها یک لفظ ساده نیست. فصل پیوند ماست، خورشید از زندگی حذف نمیشود، زندگی به آن میپیوندد، او همانجا که بوده خواهد بود، و با همان شتاب همیشگی میگدازد. بگذار همچون دیوانگان بنمایم. دیوانگی، اگر به معنای ایستادگی بر حقیقت دل باشد، چه ننگی دارد؟
شوریده ای سخت جان، در مصاف هستی. و هستی چیست؟ تصویری از تو که به خورشید سلام میدهی، و روزهایت از پس هم میروند، میبینم که به ماه نگاه میکنی، و اندوه شبهایت را در جستجوی ماه نو فراموش میکنی. اینها تمام ارتباط ماست، از راهی کهن، از دریچه ای همیشگی. آری فراق را تنها با خیال میتوان تاب آورد.
حال من، تکرار توست. اندیشهی بی تاب نزدیکی. شرم سنگینی است، خواست خویش را در پستوی دل نهان کردن. آرزوهای پوچ پروردن، خیال رنگین بوسه را بافتن. افعال بیهوده تکرار من است. اینها دلخوشی نیستند، خیال، دروغ نیست؛ افیونی است که حقیقت، آن را روا میدارد. موجودی را یکسره از اوهام آفریدن در برابر سنگینی فقدان!
قدم هایم را می شمارم هر غریبه ای که می آید میبیند که چگونه آهسته و بی مقصد در عبورم. گویی پروانهای مستم که از شهد شیرین یادی سرشار شده و دیگر شمع را نمییابد. بادهی نخستین بود آنکه در دهانم ریختی، اندوه طویل بر دل نهادی. گیسوانت را چون ابرهای طوفانی بر آسمان دلم ریختی. و باران شدی که جنگلی از برگ های سبز خیال تو باشم. اینها شعار عشق است، معشوق در نهایت دوری در زیستی دیگر آرمیده و من بر سر عهدی ایستادهام که هیچ شاهدی جز آسمان ندارد، هستی مشوش و نارآم به کنار. اما از یاد مبر که روزگاری، انسانی در گوشهای از جهان، تو را آنگونه دوست داشت که حضور و غیابت برایش دو صورت متفاوت از یک حقیقت بود.

