ششم

سه نوع منش در انسان را می‌توان نه به‌عنوان برچسب‌هایی قطعی، بلکه به‌مثابه سه شیوهٔ متفاوتِ مواجهه با خویشتن و جهان در نظر گرفت.
گروهی هرگز فرصت یا تمایل چندانی برای پرورش توانایی اندیشیدن در خود نمی‌یابند. آنان بیش از آن‌که از روی انتخاب زندگی کنند، تحت تأثیر نیروهای بیرونی، باورهای آماده و ارادهٔ دیگران حرکت می‌کنند. چنین انسانی ممکن است از سر ناآگاهی، هم به خویش آسیب برساند و هم به دیگران؛ زیرا هنوز به آن سطح از خودآگاهی نرسیده است که بتواند مرز میان خیر و زیان را در رفتار خود تشخیص دهد. مهربانی او گاه صادقانه است، اما چون بر فهمی عمیق استوار نیست، می‌تواند به شکلی ناخواسته به خودفریبی و قربانی‌سازی بینجامد.
دسته‌ای دیگر نیروی اندیشه را در خدمت خواسته‌های خویش قرار می‌دهند. آنان می‌آموزند، تحلیل می‌کنند و جهان را می‌شناسند، اما نه برای فهم حقیقت، بلکه برای تأمین منافع شخصی. ذهن برای آنان ابزار تسلط است، نه ابزار رشد. از همین رو، هرچه هوشمندتر شوند، امکان آن نیز بیشتر می‌شود که دیگران را به شکلی آشکار یا پنهان وسیلهٔ اهداف خود سازند. آنان کمتر فریب می‌خورند، اما گاه خود به سرچشمهٔ فریب تبدیل می‌شوند؛ زیرا منفعت را بر اخلاق ترجیح می‌دهند و کامیابی را بر انصاف.
اما گونه‌ای دیگر از انسان نیز وجود دارد که اندیشه را نه برای سلطه و نه برای تسلیم، بلکه برای تعادل به کار می‌گیرد. این فرد منافع و نیازهای خویش را انکار نمی‌کند، اما آن‌ها را در کنار حقوق و شأن دیگران می‌بیند. او می‌داند که زندگی میدان رقابت صرف نیست و هیچ کامیابی‌ای ارزش آن را ندارد که به بهای پایمال شدن انسان دیگری به دست آید. چنین فردی تا آنجا که می‌تواند درست رفتار می‌کند، در برخورداری دچار غرور نمی‌شود و در محرومیت از انصاف فاصله نمی‌گیرد. اخلاق برای او نه نقابی اجتماعی، بلکه نتیجهٔ فهمی عمیق از پیوند میان خویش و دیگران است.
در نهایت، تفاوت انسان‌ها کمتر در میزان هوش و بیشتر در جهتی است که هوش خود را به آن سو می‌برند. اندیشه می‌تواند ابزاری برای فریب باشد، می‌تواند در خواب غفلت بماند، و می‌تواند پلی برای رسیدن به بلوغ اخلاقی شود. ارزش انسان نه در داشتن توانایی فکر کردن، بلکه در چگونگی استفاده از آن توانایی آشکار می‌شود.

بخوان و بگذر